تبليغاتX
قاطی پاتی -

قاطی پاتی

صفا سیتی

یه سری پست باحال

 

سلاممممممممممممممممممم

یه سلام خنک و تگری به همه ی دوستای از گل بهترم بابا شماها دیگه کی هستین با معرفتا؟؟؟؟؟ خیییییییییییییلی باحالین .......ایوووووووووووووووووووول کار همتون درسته ها ....

دو تا خبر خوش دارم گوش کنین

1-کلی دوست جدید پیدا کردم.

2- مطلب باحال گیر آوردم.

چقذه خبرام خوش بود خیر سرم می خواستم خوشحالتون کنم حالا نمی دونم خوشحال شدین خوشحال نشدین ولی مهم اینه کهمن خبرم گفتم و تو دوست گلم خبرم رو خوندی می دونین مهم ترین چیز برای من چیه ؟؟؟؟

اینه که شما دوستای گلم بهم سر می زنین و به یادمین حالا هرچقدر هم که دیر سر بزنین مهم نیست مهم اینه که سر بزنین ....

اینم پست های جدیدم به همراه یه دونه عسک خوگشل :

ده دقیقه به فراموشی

باورم نمی شه .باورم نمی شه،به همین راحتی؟آخه چرا؟چه جوری؟یادته روز آخر،موقع خداحافظی گفتی هیچ وقت فراموشم نمی کنی؟،حتی توی دفتر خاطراتم هم نوشتی که:«دوست خوبم اگر روزی پرواز ماهیان در آسمان و شنای پرندگان در آب ها را دیدی، بدان فراموشت کردم؟» یادته؟اما حالا، حالاکه فقط سه سال گذشته ، نه ماهی ها در آسمان پرواز می کنند و نه پرندگان در آب ها شنا.پس چه شده که فراموشم کردی؟و روز آخر امتحانات که در مدرسه ی شما برگزار می شد ،در حالی که فقط ده دقیقه مانده بود تا از اینجا بروم ، مانند غریبه ای پرسیدی : «ببخشید دختر خانوم ساعت چند است؟»به تو نگاه می کنم و می گویم :«ده دقیقه مانده به فراموشی» و می روم.

 

********************

روزی که مرا نخواستی

من ، آینه ای هستم که تو هرروز

خود را در من

به نظاره می نشستی

و یک روز که دیگر

نخواستی خود را ببینی

بی اعتنا

بی اعتنا

مرا شکستی

ومن ، تنها به پایان خود خندیدم

به پایان خودمان

********************

 

**به نظر من یکی که انتظار می تونه  بخشی از بدترین لحظات عمر آدم باشه !!!!

انتظار

یک پنجره می خواهم

برای منتظر ماندن

چشم به راه مسافری ماندن

دور دست ها را دیدن

رهگذر خسته را نگریستن.

پنجره ای می خواهم

برای سرک کشیدن به باغ همسایه

آری من پنجره ای میخواهم

برای گریستن

برای تنهایی

برای دلتنگی

پنجره ای می خواهم

تا آمدنت را نظاره گر باشم

 

********************

نجواها......

چراغ ها بسیارند، لیک نوری است.

نور به یک چراغ متعلق است.

نور از آن یگانه ی عظیم و پنهان بر می آید.

 

********************

 

** من فرشته ها رو خیییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم پس چند تا مطلبم راجع به اونا می زنم.

او از مرزهای سوزان مکان و زمان گذشت :

پادشاهی حقیقی .

درخششی کبود،

جایی که فرشته ها در عبورند و بر ما می نگرند،

او دید ، اما در میان آن همه نور

چشمانش را بست و در تیرگی بی پایانی فرو رفت.

 

********************

خود ، تنها زندانی است که روح می شناسد،عشق تنها فرشته ای است که درها را می گشاید ، و وقتی تو را فرا می خواند برخیز و سریع در پی او روان شو،راه او ممکن است از میان تاریکی بگذرد ،اما سرانجام به روشنی می رسد.

 ********************

اینم یه عسک خوگشل«

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:29  توسط نسیم جون  |